X
تبلیغات
خـــــــــــــانه ی دوســــــــت...
خـــــــــــــانه ی دوســــــــت...
در همین حوالی..کلبه ای به نام قلب...و میزبانی به نام عشق..خانه ی دوست همین جاست...

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیك پاهایم در قیر شب است.

رخنه ای نیست در این تاریكی

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می كنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.

نقش هایی كه كشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی كه فكندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

دیرگاهی است كه چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها، پاها در قیر شب است.

                                        سهراب سپهری


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/02/22 توسط وحید

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم...
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق
این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما

سیب نداشت؟؟؟؟

                                   حمید مصدق

..................................................

درجواب:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدی..
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر

باغچه خانه ما سیب نداشت...

                                      فروغ فرخزاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/02/09 توسط وحید


تو اون شام مهتاب کنارم نشستی 
عجب شاخه گل‌وار به پایم شکستی 

قلم زد نگاهت به نقش‌آفرینی 
که صورتگری را نبود این چنینی 

پریزاد عشق‌و مه‌آسا کشیدی 
خدا را به شور تماشا کشیدی 

تو دونسته بودی چه خوش‌باورم من 
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من 

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی‌تاب 
تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب 

قسم خوردی بر ماه که عاشق‌ترینی 
توی جمع عاشق، تو صادق‌ترینی 

همون لحظه ابری رخ ماه‌و آشفت 
به خود گفتم ای وای! مبادا دروغ گفت 

گذشت روزگاری از اون لحظه‌ی ناب 
که معراج دل بود به درگاه مهتاب 

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم 
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم 

تو از این شکستن خبر داری یا نه 
هنوز شور عشق‌و به سر داری یا نه 

هنوزم تو شب‌هات اگه ماه‌و داری 
من اون ماه‌و دادم به تو یادگاری



ترانه سرا: مینا جلالی


نوشته شده در تاريخ شنبه 1392/01/31 توسط وحید

+ســــال نو همگی مبارک

+امیدوارم سالی خوب و سرشار از موفقیت داشته باشید

+مرسی بابت تبریکاتون


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1392/01/07 توسط وحید

نوشته شده در تاريخ شنبه 1391/12/05 توسط وحید
در این تاریکی مبهم

دلم نوری نمیخواهد

برای دیدنت حتی

دگر شوری نمیابد

دلم غمگین غمگین است

درونم میکشد فریــــاد

امان از عشـــــق

رفت از دست

امان از عمــــر

رفت بر بـــــاد

در این تنهایی کم سو

در این امروز بی فردا

دلـــم هر لحظه میگوید:

نخواهم

بردنت از یاد...


نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/12/04 توسط وحید
بی تو هیچم، هیچ! همچون سال،بی ایام خویش

 بی تو پوچم ،پوچ! همچون پوست،بی بادام خویش

 ای تو همچون غنچه،عطر عصمتم را پاسدار

 ای پناهم داده در خلوتگه آرام خویش

 ای تو روشن تر ز هر مقیاس،با دیدار تو

 دیده ام صد کهکشان خورشید را،در شام خویش

 ای تو در من هر چه مستی،ای تو در من هر چه شور

 خون تاکستان هستی،کرده ام در جام خویش

 عطر نرگس های چشمم ،با نسیم هر نگاه

 تا بهار سبز چشمت، میبرد پیغام خویش

 در تو خواهم خفت، همچون قطره در دریای ژرف

 در تو خواهم جُست ،هم آغاز و هم فرجام خویش

 در خزان عمرم و، در سینه پروردم بهار

 در شگفتم از شکفتن های بی هنگام خویش

 در تنم جاری ست صدها چشمه نور سبز و سرخ

 با تو دارم نشئه ی رنگینی از اوهام خویش

 آشنای پیکرم دستی به جز دست تو نیست

 گرچه نام دیگری را بسته ام بر نام خویش .......



*سیمین بهبهانی*


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1391/11/23 توسط وحید

اگه می بینی می ترسم ، اگه چیزی نمی پرسم
 اگه بیهوده پوسیدم ، من از ترس تو ترسیــــــــدم

 از این لب بستگی ها و از این دل خستگی ها و
 توی ظهر یه تابستون از این یخ بستگی ها و

 از این تسلیم اجبـــــاری به این تقویم تکراری
 تموم عمرو بخشیـــدم ، من از ترس تو ترسیــــــــــدم !

 بیا و تکیه گاهم شــــو از آغاز همین قصه...
 آخه چشمات چراغ من ، چرا می ترسی هم غصه؟

 مگه هر قطره ی بارون واسه دریا یه دنیا نیست؟
 تو که باشی منم هستم دیگه این قطره تنها نیست

 توی این جشن بارونی ، تو دریایی نمـــــــی دونی
 یه عمری تو گوشِت خوندن نمیذاریم ، نمی تونی

 چه حرفــــــــــایی تو دل هامون ،ســــوالا که نپرسیدیـــــــــــم
 دوباره از نگاه هــــم من و تو هر دو ترسیدیــــــــــــــــــــم...


نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/11/20 توسط وحید

باور نکن تنهاییت را؛ من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو؛ از تو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را، تا یک دل و یک درد دارِیم

تا در عبور از کوچه ی عشق، بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد، باور نکن تنهاییت را

هرجای این دنیا که باشی، من باتوام تنهای تنها

من با توام هرجا که هستی، حتی اگر با هم نباشیم


من با توام هرجا که هستی، حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز، با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر، با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهاییت را، من باتوام منزل به منزل...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1391/11/17 توسط وحید

ساده بودی مث سایه .. مث شبنم رو شقایق 
مث لبخند سپیده .. مث شب گریه‌ی عاشق 

بی تو شب دوباره آینه .. روبروی غم گرفته 
پنجره بازه به بارون.. من ولی دلم گرفته 

واژه رنگ زندگی بود .. وقتی تو فکر تو بودم 
عطرگل با نفسم بود .. وقتی از تو می‌سرودم 

وقت راهی شدن تو .. کفترا شعرامو بردن 
چشام از ستاره سوختن .. من‌و به گریه سپردن 

رفتی و شب پر شد از من .. از من و دلواپسی‌ها 
رفتی و من‌و سپردی .. به زوال اطلسی‌ها 

واژه رنگ زندگی بود .. وقتی تو فکر تو بودم 
عطر گل با نفسم بود .. وقتی از تو می‌سرودم


ایرج عطایی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1391/10/25 توسط وحید
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر